صباصبا، تا این لحظه: 15 سال و 7 ماه و 25 روز سن داره

عشقی از جنس صبا

اولین حضور صبا در تاسوعا و عاشورا

  عزیزم امسال اولین سالی بود که در مراسم تاسوعا و عاشورا شرکت کردی.پارسال منو بابا نذر کردیم که اگه سال آینده دختر گلمون سالم کنارمون باشه نذری میدیم.امسال هم نذرمون رو ادا کردیم صبا در کنار بابا صبا در کنار بابا جون عصر تاسوعا طبق رسم قدیمی مراسمی برای صبا گرفتیم.رفتیم خونه مادر و صبا یه لباس سفید پوشید یه سفره پهن کردیم و اطراف اون نون گذاشتیم.یه نون گذاشتیم بالای سفره و یه نون پایین سفره .صبارو وسط سفره خوابوندیم.به صورتیکه سر صبا روی نون بالایی و پاش روی نون پایینی بود.مادر نونهای اطراف سفره رو برمیداشت و میکشید روی صورت صبا و یه دعا میخوند.تو این نونها حلوا گذاشتیم و فامیل نوش جون کردند. البته ...
20 آذر 1390

روز خانواده و جشن کوچولوی ما

امروز روز خانواده بود و من ترتیب یه جشن سه نفره دادم. امسال اولین ساله که صبای گلمون به منو امین پیوسته و بعد از یه مشکلاتی یه خانواده گرم مهربون داریم که عشق تو اون فوران میکنه .خدای مهربون شکرت بخاطر این نعمتهای عزیزی که به من دادی. این کارت رو درست کردم و امشب به امین دادم شام هم سالاد ماکارونی و چیپس پنیر درست کردم میز شام چیدم و کلی هم خوش گذشت کیک هم در کنار ما بود توی یه هوای بارونی کنار شومینه .صبا زود خوابید .منو امین هم ازین فرصت استفاده کردیم و جشن دونفره گرفتیم.امین اهنگ عاشقانه گذاشت .کیک هم بدون صبا خوردیم بعداز مدتها خیلی خوش گذشت.یکی از بهترین شبهای زندگیم بود. ممنون فرزا...
3 آذر 1390

ماه هشتم هم داره تموم میشه....

عزیزکم میخوام تو این پست خاطرات این ماه رو بنویسم. شروع ماه هشتمت مصادف بود با اول مهر و مهدکودک رفتن تو.اوایل خیلی ناراحت بودم و میترسیدم که اذیت بشی و گریه کنی.اما خداروشکر نه تنها اذیت نشدی بلکه خیلی هم دوست داشتی چون کلی بچه اونجا بودن و تو بازی کردن با بچه ها رو خیلی دوست داری وچون تنها شیرخوار مهد هستی مربی خیلی تورودوست داره.فقط 4 ساعت اونجا میمونی که 2 ساعتش هم خوابی و بقیه اش هم بازی میکنی. اینجا آماده شدی داریم میریم مهد   راستی این روزها احمدرضا بعد از سه سال از مالزی برگشته وقراره یه چند ماهی ایران بمونه.البته ما و فرزانه و مهرداد میدونستیم چرا برگشته.آخه اونجا یه دختر خانم گل میبینه و عشقولانشون...
28 آبان 1390

اولین روز دختر مبارکت باشه دردونه مامان

عزیزم دیروز روز دختر بود.منم به افتخار دخمل گلم شام درست کردم و مامان جون و بابا جونو عمه جون و مهناز خانم اینارو دعوت کردم.البته مهرداد و فرزانه بعداز شام اومدن چون رفته بودن تولد یاسمین. برات یه کیک هم درست کردم و به دخمل گلی اجازه داده شد که بره رو میز و هر بلایی که دوس داره سر کیک بیاره ودر آخر آقا مهرداد و صبا خانم البته دیشب تولد ٧ ماهگیت هم بود نفسم هردوش مبارکت چقدر زود شد هفت ماهت.باورم نمیشه یادته نینی بودی ای بابا انگار همین دیروز بود که تولد یک ماهگیتو گرفتیم و با کمک کوسن نشستی و آخرش خسته شدی و گریه کردی قربون دستای کوچیکت.ببین چقدر جورابت برات بزرگ بود!!!!!!!!!!   ...
1 آبان 1390

شش ماهگی جیگرم مبارک

به این زودی شد ماهت عزیزم.ماشاالله از دیوار راست میری بالا.هر روز شیطون تر میشی ٣٩ هفته +١٨٠ روزه که با همیم و روز به روز عشق من به تو بیشتر میشه. اینارو وقتی صبا جونم ٦ ماه و٢٠ روزش بود اضافه کردم: عزیز دلم ماه هفتمت خیلی اذیت شدی.دندون دومت خیلی اذیتت کرد .یه هفته تب داشتی و مدام تو بغلم بودی اصلا نمیتونستم بذارمت روی زمین و مدام بغلت میکردم و اینقدر راه میرفتم تا بخوابی.از صبح تا شب کارم این بود.بعدش هم که بدنت قرمز شد و فهمیدیم که یه ویروس جدید بوده که اغلب بچه ها گرفتن.بالاخره نفهمیدیم که این تبت بخاطر دندونت بود یا این ویروس بد.خاله جون هم که شنید  حالت خوب نیست اومد داراب پیش نفس مامان.تو این اوضاع و احوال واکسن شش...
29 شهريور 1390

پنج ماهگی

عزیزکم ماهگیت مبارک.نفس من ماه ششمت کلی خاطره انگیز بود.البته تا این لحظه که ٥ ماه و ١٣ روز داری.الان که میخواستم این پست رو بنویسم خوابت  کردم.روی تخت مامان بابا.چندتا بالشت گذاشتت دورو برت که خدا نکرده از تخت نیفتی.رفتم لپ تاپ آوردم تا شروع کردم به نوشتن صدای نفستو شنیدم.ای بابا تو که خواب بودی .داشتی از بالای بالشت صفحه لپ تاپو نگاه میکردی. الهی من دورت بگردم حالا هم داری بازی میکنی. خوب میگفتم ١٠ مرداد رفتیم مشهد.از وقتی برگشتیم کلی کارای خوشگل یاد گرفتی. من دستامو میزنم به دستای تو و میخونم ده بیست سه پونزده هزارو شصت و شونزده هر کی میگه شونزده نیست هفده هیجده نوزده بیست تو هم کف دستاتو میگیری بالا که...
18 شهريور 1390